تبليغاتX
درجستجوی زمان از دست رفته

" آری٬روحی که پیام داردنه مرید می طلبد ونه عاشق .دررهگذرعمرایستاده

 

است و"وجودش" ندائی است که آشنائی را می خواند و(حیاتش) نگاهی که

 

درانبوه این صورتک های مکرر وبی مسئولیت وبی انتظار وبی اضطراب که

 

بیهوده می گذرند چهره مانوس وگرم خویشاوندی را بیابد....

 

1 در30 امین سالگردشهادت دکترشریعتی خیلی دلم میخواست به نوعی به

 

 اوادای دینی بکنم اما افسوس که به علت مشغله فراوان نوشتن مقاله ای

 

درمورد دکترشریعتی امسال هم برایم مقدورنشد.اگرچه درسالهایی نه چندان

 

دورنخستین سیاه مشق ها ونوشته هایم درنشریه دانشگاه ازدکتریا درباره

 

دکتربود .دورنیست روزهایی که باپیشنهاد من وباهمت تعدادی ازدوستان

 

پانلی برای "دکترشریعتی" دردانشکده راه انداختیم وباخلاصه نویسی

 

ازکتابهای دکترسعی می کردیم ادای دینی به اوبکنیم و...

 

2 این روزها خیلی سرم شلوغه .درس وکاروپایان نامه درکناریکسری دغدغه

 

های همیشگی درباره ادبیات وسیاست بدجوری توی مغزم موج می خورد

 

ونزدیک شدن به امتحانات هم مشکلات رادوچندان کرده است و...

 

3 خیلی دلم می خواد بنویسم وبنویسم ولی واقعا مغزم جواب نمی دهد پس

 

یک جمله دیگرازدکترویه طرح قدیمی ازخودم:

 

 

((خودخواهی بزرگ باآوازه وعشق سیراب می شود امادردمندیها واضطرابهای

 

بزرگ درانبوه نام وننگ درگرمای مهروعشق همچنان بی نصیب می ماند...))هبوط

 

یه طرح:

 

نه به سبزمی خوری

 

نه به سرخ

 

به((جاده نگاه کن))

 

مردی که پشت چراغ قرمزایستاده

 

((مردنیست!!))

+ نوشته شده توسط علی احسانی در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 23:28 |
بعدازمدتی تاخیر بخش دوم مقاله من درباره سکولاریسم درمجله دادار

            برای علاقه مندان این هم بخش اول این مقاله

         مقاله ای درباره "فروغ وفمینیسم "نوشتم که به زودی لینکش را می گذارم

                             واین جهان به لانه ماران ماننداست...

+ نوشته شده توسط علی احسانی در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 13:27 |

         1 پس ازمدتهادوری ازدنیای وبلاگ نویسی حس می کنم به همین اندازه

 

نیز"بغض"روی گلویم نشسته است.بغضهایی که تنهادریک دنیای خصوصی عمومی

 

مثل وبلاگ قابلیت ترکیدن وتبدیل به "گریه "شدن راداردتاشایدسبک کننده این دنیای

 

سنگین باشد.

 

 

نمی دانم چندباریاچقدرازپاردوکس هایی گفتم که مثل(بختک)روی زندگی آدمها       

 

می نشیند دردنیائی که تا خرخره پرازتناقضات عجیب وغریب است.

 

همنشینی با آدمهای مختلف وارتباط نزدیک برقرارکردن با آنها این موضوع رابیشترعریان

می کند .آدمهای متناقض!!

 

وتومی مانی که با این همه تناقض دراطرافت واصلا درخودت چه کنی!!

 

تناقضاتی برآمده ازگذشت زمان:اینکه می بینی خیلی زودترازآنچه توفکرکنی ارزشهایت

 

(بماند آنکه خودت داعیه دارمبارزه با جهانشمولی ارزش ها بودی ) بدل به ضدارزش برای

 

دیگران شده است وتومی مانی که خودت باشی یا آنچه همه دوست دارند؟!

2

 دیروزوقتی بعد از2 سال با یکی ازدوستان همفکرقدیمی گپ زدم این دوگانگی برای من

 

بیشترواضح شد.مائی که خواسته یاناخواسته ازنسلی بودیم که اگرچه مانند پدرانمان

 

داعیه دارعوض کردن دنیا نبودیم اما خاکبرداری کردن واصلاح زیست محیطمان

 

راضرورت می دانستیم وازورای این ضرورت بود که دنیایمان شده بود کتاب وروزنامه

 

ودغدغه مان بلعیدن آخرین سخنرانی های روشنفکرانی ازجنس سروش وجهانبگلو و...

اما ناگهان چقدرزود دیرمی شود؟

 

وماوهم نسلانمان چقدرزودبه لجن کشیده شدن آرمانهایمان رادیدیم.آرمانهایی که حتی

 

خودمان هم انراباپوزخند حماقت می بینیم.

 

نمی دانم خیلی خسته ام ازخودم وازهمه چیز...

3

 بعضی وقتها فکرمی کردم اینقدرتحمل دارم که بخاطرچند(مصداق)٬ (معیار) عوض نکنم

 

اما وقتی پارادوکس ها خصوصی ترین وعاطفی ترین بخش زندگی آدم راتحت تاثیرقرارمی

 

دهد دیگرآدم حتی حالش ازخودش هم بهم می خورد ...

افسوس که نمی شود سرگشاده ترنوشت........

 

این شعر(صائب)راتقدیم می کنم به کسی که( ایکاش هیچ وقت نمی شناختمش):

 

زندگی بخشا!روان چندکس خواهی شدن؟

 

کشته بسیاراست٬جان چندکس خواهی شدن؟

 

شدجگرگاه زمین ازکشتگانت لاله زار

 

مرهم داغ نهان چندکس خواهی شدن؟

 

چشم برراه توداردقاف تاقاف جهان

 

ای پریرو!میهمان چندکس خواهی شدن؟

 

ازتوآب ورنگ خواهدصدخزان بی بهار

 

نوبهاربی خزان چندکس خواهی شدن؟

 

من گرفتم سرم ساگردید چشم پرفنت

 

مانع آه وفغان چند کس خواهی شدن؟

 

هرکسی تنهاتوراخواهدکه باشی زان او

 

توبه تنهایی ازآن چند کس خواهی شدن؟

 

13 خرداد

                                                

+ نوشته شده توسط علی احسانی در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 12:18 |
۱ بعدازمدت ها دوری ازدنیای وبلاگ می خواهم دوباره برگردم واین بارجدی تر

۲ متاسفانه مطالبی که برای این پست نوشتم را گم کردم پس فعلا این دوبیت راکه مال امروز می نویسم:

تقدیم به ...!!

                   دوباره وسوسه آفریدنت کردند

                   جماعتی که هوای دریدنت کردند

                  تودرقیمتی خوابهای من بودی

                   رجاله ها چه ارزان خریدنت کردند

 

           

+ نوشته شده توسط علی احسانی در شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت 1:16 |
همیشه دلم می خواست یه جوری شده به "محمدعلی رضازاده"شاعربزرگوار ودوست داشتنی ادای دینی بکنم اما علیرغم برگزاری شب شعری درسال گذشته درگرامی داشت او احساس می کنم که این مهم رخ نداده است به هرحال برای یاد آوری ازاوکاری جدید که درعصر شعر"تولدی دیگر"ارائه شد رابرای دوستان می گذارم.

 جوان که نیستم ازتوپری دلی ببرم!

  تو ساده باشی ومن سرسری دلی ببرم!

 به یک نگاه به یک خنده یا اشاره چشم

همینکه خواستم ازهردری دلی ببرم

مهم نبود که زیبا مهم نبود که زشت

به هرقیافه به هرمنظری دلی ببرم

جوان که نیستم ازاین غزل گلی سازم

دهم به دستی وازدلبری دلی ببرم

پلنگ وحشی چشم مرا شکارکنی

من ازتوآهوی کاکل زری دلی ببرم

نشد که برکه آرام جنگلی باشم

زماه گم شده مرمری دلی ببرم

به چشم مومن بودائی ام نگاه کنی

من ازدوغبغب نیلوفری دلی ببرم

گدای قصه بی بی کنارنرده قصر

شوم مگرزپری دختری دلی ببرم

به هرچه دختراردیبهشت دلی بدهم

زهرفرشته شهریوری دلی ببرم

معلم اخم وعشوه های کشمیری

ازآن طریق که دل می بری دلی ببرم

جوان که نیستم اما تو لااقل بگذار

به بوسه ازتودم آخری دلی ببرم

نشد به سحرودعا ودخیل ونذرونیاز

ازآن پرنده" بابلسری" دلی ببرم

 

محمدعلی رضازاده-بابلسر

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی احسانی در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 21:20 |